![]() |
![]() |
|
| لبهایی که تبسم را نمیفهمند ترجمان دلهایی هستند که تفاهم را نمیفهمند |
|
پس از مراجعت به ايران بر آن شدم براي شب نشيني و نوشيدن به مركز تفريح شهر روم ... به جواني با محاسن بلند رو كردم و گفتم جايي خواهم كه تا صبح سرمست و خوشحال باشم ... مراسمي كه خستگي سفر را به در كنم و او با لبخندي گفت : تو را به جايي برم كه سرمستو مشعوف گردي شب هنگام به همراه جوان به خانه شب نشيني شدیم ... ديوار هاي آنرا با پارچه هاي سياه و سبز آراسته بودند ... بويي بد به مشام ميرسيد كه مربوط به پوشش پايشان بود... پرده اي خانه را دو قسمت ميكرد كه زنان و مردان را از هم دور نگاه دارند ... كنجكاو بودم امشب را چگونه با رسم اين سرزمين به سر خواهم كرد ... موسيقي نبود ... رو به ساقر كردم و ازو پيمانه اي نوشيدني خواستم ... مايعي قرمز موسوم به چاي برايم آورد ... هرچه نوشيدم گرماي مستي را حس نكردم ... من بر اثر مسافرت فرصت تراشيدن ريش نداشتم ...ولي هركه چشمش به محاسن من مي افتاد به گرمي با من برخورد ميكرد و از جاي ميشد ... مرا به رديف اول بردند و ديدم غالب افراد همچو من وقت تراشيدن ريش نداشته و چهره اي درهم و آشفته و نارگيل گون دارند ... شخصي بانگ آوازسر داد ... با اينكه تا حدودي به زبان اين كشور آگاه بودم چيزي از آوازش ندانستم... كم كم افراد آنجا شروع به اشك ريختن نمودند و برخي به سر و سينه خود كوبيد ... برخي داد ميكشيد كه آنرا از سرمستي مايع قرمز ميدانم ... مدتي گذشت و هركس به نوعي مستي خود بروز ميداد راهبان كه لباسي مخصوص به تن داشتند دست روي دماغ خود گذاشته و ميلرزيدند ... متوجه شدم ميگريند ... جوانترها گريبان دريده به سينه خود ميزدند و فرياد ميكشيدند ... و من آرام نشسته بودم ... رو به جواني كه مرا بدانجا آورده بود گفتم : براي چه اينچنين به خود رنج ميدهند ؟؟ گفت براي رضايت خدا ... اينچنين خداوند از آنها راضي خواهد بود كساني كه در رديف اول بودند به نوبت آوازي ميخواندند و سعي داشتند بيشتر مردم را به گريه وادار كنند ... نوبت به من رسيد و من چون آوازي به خاطر نداشتم شعري كه از اخناتون به ياد داشتم را خواندم ... مانند ديگران كلمات را كشيده و با حالت تضرع بيان كردم ... "تيبويا ساتووووورااا ولن جاميِ ياااااااا متيكااا رامونييي ..." با اينكه زبان مرا نميفهميدند باز همان وضع بود ... بلكه شديدتر نيز شد ... فريادهايي نشان ميداد از آوازم بسيار راضي اند ... و صدايم را بلنتر كردم ... پس از اتمام مجلس با من به گرمي وداع گفتند و از من خواستند هر شب بدانجا روم و آن آواز را برايشان بخوانم ولي من بردگاني را كه زير شلاق صاحبان خود جان ميداند به آن حال تضرع نديده بودم ... بلكه اشكي از روي درد ريخته و مقاومت ميكردند ... بعد آن از چند فرسخي خانه هاي شب نشيني رد نشدم چون تهمت دزدی نیز بر من زدند... گفتند امشب تو فیض بسیار از این مجلس برده ای ... حال آنکه من چیزی بر نداشته بودم در خيابان هاي آن سرزمين رسمي عجيب ديدم ... آنها علاوه بر كشورهاي ديگر كه هنگام عبور از خيابان به سمت چپ و راست خود توجه ميكردند تا با ارابه هاي زميني برخورد ننمايند از بالا و پشت سر خود غافل نمیماندند ... و قبل از رد شدن از خيابان متني موسوم به " تشهد " را به زبان مي آوردند ... و دليل اين كار را بعدها فهميدم ... چون در اين سرزمين علاوه بر خطر ارابه هاي زميني گاهي ارابه هاي هوايي نيز بي مهابا سقوط ميكنند و يا از پشت سر سياه پوشاني آنها را به اسارت ميبرند -----------------------------------------------
براي كامنت به پست پاييني (سينوهه ۱)مراجعه شود .. تا تعداد نظرات موجب دلگرمي كاذب گردد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:9 توسط مسعود آتشپز |
|
|
و من سينوهه پزشك فرعون.. فارغ التخصيل ازمدرسه دار الحيات از معبد آمون ميباشم ... روزي جادوگري سياهروي از مردان طبس كه صاحب فرزندي نميشد به دست من درمان گشت و در ازاي درمان گفت كاري با تو خواهم كرد از موميايي كردن اخناتون برتر و چشم تورا به 3600 (شصت بار شصت مرتبه)* سال بعد خود بينا سازم ...بعد از آن من هيچ به ياد ندارم تا اينكه خود را روي عرشه يك كشتي كه بعد ها فهميدم مربوط به حمل روغن سياه* است يافتم...كشتي طوري ساخته شده بود كه بيماري دريا ايجاد نميكرد* و با اينكه معده ام پر بود حالت تهوع دست نداد ... عجيب اينكه كشتي نه بادبان داشت نه پارو زن .. ولي بوسيله همان روعن سياه كه آنرا حمل ميكرد حركت مينمود .. و چون كار من پزشكي بود ازچگونگي كار آن كشتي درماندم من از جادوگر شنيده بودم كه شايد تا سر حد مرگ بترسم يا ببينم سقف خانه ها به جاي كف آن است و درها به بالا باز ميگردند يا مانند اينها كه عقل نميتواند بپذيرد... ميزاني* بعد به بندر رسيديم و كشتي را ترك گفتيم ... معبد هايي همچو درخت سر به آسمان كشده بود و مرا به ياد هرم فرعون هفتم ميانداخت.. ارابه هاي جنگي كوچكتر و بدون نياز به اسبو الاغ حركت ميكردند و هنگام حركت صدايي كم داشتند ... ارابه ها را با شيشه و رنگ آراسته بودند ... بعدها فهميدم علت حركت ارابه ها همان روغن سياهيست كه موجب حركت كشتي بود... به يكي از خانه هاي شب نشيني شهر رفتم و در آنجا نوشيدم .. طعم دوباره شرابهاي "دم تمساح" را بعد چندين سال به ياد آوردم ... دلم به حال "مريت" سوخت كه نيست و بيبند كه روشش طي اين سالها زنده نگه داشته شده ... مردم در آنجا لباسهاي متفاوتي ميپوشيدند ولي غالب مردم سينه و پاهاي خود را ميپوشاندند* و براي من عجيب بود وقتي فرماندهان هر كشور پوشيده تر از غالب مردم بودندو صليبهايي نظيز آنچه اخناتون به كشورهاي همسايه به نشان صلح ميفرستاد از گردن مي آويختند كه درازتر بود و دور گردن.. آنرا گره ميزدند ... براي من تحمل شرايط بسيار سخت آمد و وقتي ميديدم كوچه ها عمودي گشته* و همسايه ها روي همديگر خانه ميسازند و تخت رواني در شهر موجود نيست و براي حركت بايد از ارابه استفاده كرد احساس تنهايي ميكردم و حاضر بودم با "نفر نفر نفر" در طبس زندگي ميكردم و اورا به خواهري* خود برمیگزیدم... و هيچگاه نتواستم جعبه هايي كه درون آن انسانهاي بيشمار بودند و حرف ميزدند را مطابق با عقل خويش بيابم ... و براي اينكه بتوان كسي را داخل آن جعبه ها كرد بايد جلوي جسمي قرار ميگرفت و آنرا با طنابهايي به آن جعبه وصل ميكردند ... آن جعبه همچو نقاشاني ماهر و زبر دست تمثال وي را بي عيبو نقض در آن جعبه نمايش ميداد ... در آن سرزمين كسي فرماندهان را فرزند خدا نميدانست و شنيدم كه مردم خود فرعون خويش را بر ميگزينند ... اما حكومتشان همچو زمان ما بود و تا وقتي مخالف رايشان حرفي نميزديم محكوم نميشديم ... ولي من طبيبي بودم كه به سياست و فرعونيان رغبتي نداشتم... در آن سرزمين مردگان را موميايي نميكردند تا بعد مرگ به سمت سرزمين مغرب سفر كنند ... بلكه درون جعبه هايي مينهادند و زير خاك دفنش ميكردند ... تعجب كردم وقتي همه سرزمين ها خداي آتون را ميپرستيدند ... خدايي كه همه جا بود و قادر به ديدنش نبوديم ... ولي قوم هايي از هم جدا شده بود كه هريك با سنتهاي خويش كه قدمتي هزار ساله داشت خداي خويش را ميپرستيدند ... حال آنكه خدايشان يكي بود ... براي خدايانشان قرباني نميكردند ولي همواره در سرزميني جنگ و كشتار بود و ازين طريق براي پايداري سنت خود قرباني ميگرفتند سنتي عجيب و پر طرفدار بين برخي مردم بود كه داستاهايي را سرمشق زندگي خويش ميكردند و آنها را به جعبه ميفرستادند تا تمام مردم بتواند آنها را بيبيند و از آنها لذت ميبردند ... و بر من نيز خوش آمد چون ميتوانستم از تجربه زندگي هايي كه نداشته ام استفاده كنم ... اما بعدها پي بردم فرعونان زمان براي افزايش قدرت خود و فريب مخالفان خود در ساخت اين داستانهاي مصور نقش دارند و من بعد از سالها به كشوري در شرق سوريه رفتم ... كشور ايران ... در طول سفرهاي قبليم پادشاهان و خدايان اين سرزمين را نشناخته بودم و تصميم بر اين گرفتم كه با كشتي حمل روغن سياه به خليج فارس كه بندر ايران بود قدم بگذارم ... در اين كشور احساس بيگانگي نكردم چون وضع زندگي مردم همچو 3600 سال پيش بود و خود را مشعوف يافتم... مرغهايي كه در جزيره كرت ديده بودم در اكثر خانه هاي اطراف شهر موجود بود ... با اينكه قادر به پرواز نبودند تخم هايي به اندازه تخم تمساح ميگذاشتند ... روزانه
ادامه دارد ...
------------------------------------------------------ ۱- مبنای شمارش در زمان اخناتون ۶۰ بود ۲- نفت خام که مصریان از آن قیر برای مومیایی کردن میساختند ۳- بیماری دریا به علت دو نوع حرکت نوسانی بالا پایین و جلو عقب است ... به علت بزرگی کشتی حرکت جلو عقب در این کشتیها نا محسوس بوده و کمتر دریا زدگی ایجاد مینماید ۴-وسیله سنجش زمان در طبس پایتخت مصر (۳۶۰۰ سال پیش) میزان بود .. که با آب کار میکرد ۵- مردم در آن زمان بالا تنه ی خود را نمیپوشاندند چون معتقد بودند خدای آمون آنها را لخت آفریده پس پوشیدن لباس نشان بی احترامی به آمون میباشد .. گرچه در این مورد آزادی نسبی وجود داشت وکسانی که مایل بودند لباسهای کتان و ابریشم و توری نیز به تن میکردند ۶- کوچه های عمودی اشاره به آپارتمانها دارد ۷- به خواهری گرفتن = ازدواج کردن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:48 توسط مسعود آتشپز |
|
|
انسانها دو نوع اند: شمع یا پروانه ....
پروانه ها : پروانه ها میرن سراغ شمعها ... بهشون نزدیک میشن ... اولش همه چی خوب پیش میره .... تا اینکه خودشونم آتیش میگیرن ... یا میمیرن ... یا میسوزن و میسازن ... این سوختن و ساختن همون شمع بودنه شمع ها : اکثرا زمانی پروانه بودن ... برا اینکه دوباره با آتیش زندگی کسی نسوزن خودسوزی میکنن ... رنج میبرن وقتی پروانه هایی رو میبینن که به سمتشون میان و آتیش میگیرن ... شمع ها آدم بده قصه ان و گل ناظر ماجراست ... نه تجربه آتیشو داره .. نه شوق پرواز .... از جنس انسان نیست ... چون اختیاری نداره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:52 توسط مسعود آتشپز |
|
|
کسایی که این سریالو دیدم میدونن که یه عده از هواپیما فرت میوفتن وسط یه جزیره عجیب و با مشکلاشون مبارزه میکنن ... عقده های گذشتشونو خالی میکنن ...هر کاری .... در نسخه بومی این سریال شخصیتی به نام "مش رحمان " و "حاج رضا" با کمی تغییر در اصل فیلم اضافه شده صحنه اول : هواپیما وسط جزیره سقوط کرده و همه هاج و واج میدوون اینور ان اونور ... دکتر جک (از مسافرای هواپیما) به مجروحا کمک میرسونه ... یکی داد میکشه و کمک میخواد ... پره هواپیما به طور هولناکی در حال چرخیدنه .... مردی در حالی که سیگار برگی بر لب دارد قدم زنان وارد میشود ... لبخندی سرد بر چهره دارد ... او کیست ؟؟ او میداند ... او به چه می اندیشد ؟؟ رو به زنی که فریاد میکشد دخترم زیر چرخ هواپیماست .. کرده و میگوید : : هوی چه خبرته ؟؟ مگه جمه بازاره ؟؟ خداوند ناصر ماست ... بذار بمونه زیر همون چرخ تا بتونه فشارای زندگیشو تحمل کنه ... حاج رضا ... بیا کمک کن این چرخو بلند کنیم .... حاج رضا : برادر ... بزار نماز عصرمو بخونم الان میام .... راستی قبله کدوم وره ؟؟ مش رحمان: نخواستم بابا ... خودم درش میارم ... خوانم دخترت کجاست ؟؟؟ خانم : این ور ... زیر اون چرخ عقبی .. اسمش سوزیه ... خیلی از لطفتون ممنونم مش رحمان : ای وای ... اینکه سن زنمه ... خانم اینطوری نمیشه ... اول باید صیغه محرمیت بخونیم ... من به اقدس خانوم قول دادم به هیچ نا محرمی نگاه هم نکنم خانم : صیغه دیگه چیه ؟؟ هر کار میکنی زودتر فقط نجاتش بده مش رحمان : بسم ال.. الرحمن الرحیم ... دوشیزه محترمه مکرمه مفتخره منفعله ... خانم سوزی خانم ..." هل قبلت من قبلک الی قلبک فی بحر الابیض المتوسط؟؟؟" سوزی :: help ... help me ... مش رحمان : عجب خنگيه ... بابا آيا are you زن من في البداعه i am wife در شريه الاقضا ؟؟؟ سوزي : yes ... just help me ... please مش رحمان : حتما كاسه اي زير نيمكاسشه كه همين طوري بله رو ميگه ... ميخوان دخترورو به من قالب كنن .. اول بايد تفاهم داشت مش رحمان : ببخشيد خانم ... شما what color رنگيو دوس دارين ؟؟ ... والا من كه يشمي با خالاي صورتي دوس دارم ... از بچگيم رو پاي خودم واستادم ... برا زندگيم برنامه هاي زيادي دارم ... متولد آبانم .... خدا بيامورز پدرم هميشه ميگفت تو يه روزي قاضي ميشي .... ولي خوب من به دامداري علاقه داشتم ... ولي الان با وانت كار ميكنم ... همين لحضه پره هواپيما ميوفته رو سوزي و مثل ماست پخش ميشه مش رحمان : خدا رحمتش كنه ... دختر خوبي بود ... قسمت نشد ... خوب مرگم حقه ديگه .. انا لل.. و انا عليه راجعون ... خوب من ديگه رفع زحمت كنم خانم در حالي كه از ديدن تكه تكه شدن دخترش جلو جشش شكه بود با چشماي گرد مثل چوب به دست ۳ تكه ي سوزي نگاه ميكرد مش رحمان : بابا اينجا ديگه كجاست ... من حوصله اينجارو ندارم ... ميرم بينم اونور جزيره چه خبره ؟؟ صحنه دوم : مش رحمان : ميگم حاج رضا اونا كين با هليكوپتر دارن دنبال ما ميگردن؟ حاج رضا :من چي بدونم ... شايد گروه نجاتن مش رحمان : اگه گروه نجاتن چرا پس رو لباسشون نوشته Salvation ؟؟ (نجات) ... حتما ميخوان بهمون حمله كنن ... برو اون چوب و منورو و تسليحات و ... بيار ... مش رحمن با نارنجك قايق نجاتو پودر كرد ... با منور هليكوپترو آتيش زد ... در حالي كه خوشال بود رو به جمعيت كرد و گفت : : ما ميتوانيم ... ما اگر با هم باشيم ميتوانيم بر هر مشكلي غلبه كنيم ... ما نجات خواهيم بود ...همه باهم بگين.. آميين ادامه دارد ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:31 توسط مسعود آتشپز |
|
|
به دی ... کنار بند تن در بند دشمن ... که وی در خود فرو رفته به یک بند ... به وی دشمن گرفته دست دربند ... بیفتاد بیدلش جسمی به وی داد ... که بی آن بی نیاز از بند هر بند ...چه خوش وارسته ای ای دل ز این بند ...چه پندی میدهی در دل به این بند* ؟؟ * بنده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:48 توسط مسعود آتشپز |
|
|
من هنوز زندم ... چشت درآد ... بابا این سوژه های قدیمی دست از سرم بر نمیدارن ... رفتم اونور شهر یه آرایشگاه پیدا کردم ... : مسعود چطوری منو پیدا کردی ؟؟؟ بعد بادی به غب غب انداخت و به همکارش میگه این از مشتریای قدیمیمه ... از بچگی خودم موهاشو زدم !! اینبار شبیه رییس جمهور پاکستان شدم دیگه عادت داریم به این بد شانسیا ... ولی مهم اینه که عاشق زندگیم ... مردم تو پیاده رو دوس دارم خوب شب یلدا هم اومد و تموم شد ... امتحانای پایان ترم داره نزدیک میشه ... مثل همیشه همه درسارو فوت آبم !! تا پست بعدی ۴ شنبه سوری و ایام عاشورا و سال تحویل و زاد ولد و عروسی خوانندگان وبلاگ و ... به همه تبریک تهنیت و تسلیت و مرثیت و ... عرض میکنم ... حضور شما موجب تسلی روح ماست ... خدا دوباره ۳ باره قسمتتون کنه ... به پای هم پیر شین ... تسلیت میگم خفن ( از ته دل )... پی نوشت : آنچه در پی نوشته شود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:39 توسط مسعود آتشپز |
|
|
اینبار سرکوب نمیکنم ... زمانی که نوشتم قالبمو دوس ندارم ... نوشتم هرکس منو با یه نقاب شناخته و توجیه کرده ... زمانی که خواستم داد بزنم چرخ گردون ... لیلی تو نداده ای به مجنون ... زمانی که گفتم من دلم آرامش .. در پس چهره کجا خواهد دید ... زمانی که گفتم پاککنم فولادیست .. پشت لبخند پنهان ..چه کسی میداند ... زمانی که خواستم داد بزنم من سیر نشدم ... داد بزنم من بازیکن سوم ام ... وقتی پیشنهاد شیطانیشو به گوشم رسوند ...تنها ۵ سالم بود ... دوس داشتم یکی باشه بگه اینکار داغونت میکنه !! ... زمانی که به شیطان گفتم توبه کن.... نفهمیدم که به توبه میافتم ... زمونی که از خواب راحت طردم کردن ... نفهمیدم سرنوشتم در حال رقم خوردنه ... وقتی دیوارای اتاق خط قرمز گرفت ... نفهمیدم سبزو باید کجا پیدا کنم ... وقتی هوس دیگران داغونم میکرد ... نفهمیدم هوس از چشمم میوفته یه روز ... وقتی صفحاتو یه گوشه ورق زدم ... نفهمیدم خیلیا بهم پناه میارن که اینکارو نکنن.... وقتی همه تلاششونو کردن که اشکمو ببینن ... نفهمیدن تلاش زیادی لازم نبود ... وقتی بهم گفتن خودتو سرکوب کن ... نفهمیدن خیلی چیزارو خاک کردم که الان حسرتشونو دارم ... من انتظاری از کسی نداشتم ...نه اون روزایی که ۹ ساعت گیم نت با هر کسو ناکسی همنشین شدم ... نه اون روزایی که دبیر همسنای خودم بودم ... نه روزایی که غرق شدم ... منحرف شدم ... اوج گرفتم ... پر زدم ... سقوط کردم ... ورزش کردم ... عادت به بهترین داشتم و شکستو تجربه کردم ... ولی حداقل همیشه خدامو کنارم حس کردم ... اون زمانی که شکستم نذاشت چنان زمین بخورم که بلند نشم ... اون زمان که پر کشیدم تو بالا دلش ازم نگرفت ... حتی الان که این متنو شروع کرده بودم اوایلش داغون بودم ... ولی با بهترین بنده هاش نذاشت این دلگرفتگیمم بیشتر از یه ساعت طول بکشه ... از این زندگی مگه قراره چی بخوام ... جز اینه که زنده ایم و هنوز حق انتخاب داریم ... هنوز مسئول سرنوشت خودمونیم ... هنوزم میتونیم بخندیم و لذت ببریم ترسم زندگیم صرف شنیدن صدای پای این و آن شود ... حرکت لازم است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:3 توسط مسعود آتشپز |
|
|
وقتی غروب میشه ... وقتی روشنایی میره ... وقتی کم کم باید چشات تاریکی و ظلمت شبو تحمل کنه... لامپای اضافرو خاموش کنین!!!!! ... هر لامپ اضافه = محروم شدن یک کودک از کارتون = یادگیری مسائل زندگی از دیگر روشهای مرسوم !!! = ایجاد زمینه اعتیاد و دوگانگی شخصیت = شریک بودن در گناه خانمان سوزی خانواده ها = تضمین کارتن خواب شدن در طبقه همکف جهنم حالا اگه لامپارو خاموش کنیم چه شود ؟؟؟ آن زمان است که لبهای کودکان پاک و معصوم خواهد خندید!! .. جهان پر از انرژی مثبت شده ... ایران به پشتوانه جوانان آینده در علم و فناوری و کارتون سازی کشور نمونه میشه !! ... بچه وقتی میشینه کارتون مگا منو نگاه میکنه که چطور میشه با یه بمب یه شهرو فرستاد هوا و نیشخند زد و دوربین دور شخصیت اصلی بچرخه ... یاد میگیره باید به درختان بهای بیشتری بدهیم!!!... دوس دارم همیشه مست باشم و آپ کنم (حالا کی گفت (.....)؟؟) ... که حتی پشت سرمو هم نگاه نمیکنم... هرچی به معدم میادو مینویسم و رد میشم!!! دوس ندارم فحش بدم!!! ... کلمه مخ زدن برام منفوره ... از آینه بغل میترسم ...
گلم در خواب بیند زندگانی ... گهی با من خورد گه با فلانی !!! ... ازو پرسم کیست اندر باب این دل ... بگفت او دلبرم تویی... روانی !!!! دلم هوای تازه میخاد !!
پی نوشت : چه کرده ام!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:8 توسط مسعود آتشپز |
|
|
خدایا منم حقیر ... کمک کن حقارتمو با غرور به کسی ثابت نکنم ... اگه چیزی شکستم دل نباشه... سعادت کمک به بنده هاتو داشته باشم ... از سستی و بیهودگی دور باشم و ببخش بر من گناهایی که موجب نا امیدیم میشن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:33 توسط مسعود آتشپز |
|
|
یکی بود یکی نبود... غیر از خدای مهربوون هیچکس نبود... هیچکسم که نمیشه گفت... چن ملیارد انسان و کمی کرم خاکیو موجودات تک سلولی و پیچیده تر... اول اینکه موجودات تک سلولی چیست؟؟ این موجودات اوایل در آب ها در اثر ترکیب کربن و هیدروژن (عناصر اولیه حیات) به صورت یک رشته کروموزوم و ژنو... که آخرشم میرسن به سلول... کم کم این تک سلولیا با گذشت زمان به تکامل میرسن و چند سلولیا و گیاهان و ماهی ها و پرنده ها و پستاندارن و آخر از همه انسان به وجود میاد (گرچه زیاد با این موافق نیستم ).. این انسانها هم که بنا به قولی اول تو بهشت بودن و بعدش آدم سیب میخوره و میان زمین... بعدشم که یکی از بچه هاش ناخلف در میادو (خوبه حالا رفیق نا بابم نداشت) میزنه اونیکی رو نفله میکنه و شرایط دومین نسل انسانها پدید میاد... چه مراسمی ... جوونا حسرت اون مراسمو میخورن الان... ۴ نفری دور هم جمع شدن یه چیزایی بلقور کردنو از فردا شدن زنو شوهر.... بدون حنا بندون و مهر و آبان و عقد و زیر لفظیو سفره عقدو حلقه و مهمونای اینوری و اونوری و حرفای عمه شکوه و اخمای دایی نصرت و شرکا .... نشستن دور همی یکی گفت : تیگور ماناگور ماتک تبلا سنی یوابتر؟؟(یعنی خانم دوشیزه محترمه مکرمه آیا حاضرید به عقد هابیل ابن آدم با مهریه یک جلد کتاب قرآن (بعد از چاپ)... دو عدد سنگ نمک و چماغ درخت سنوبر در بیایید؟؟ وکیلم؟؟ حوا: عروس رفته شکار کنه!!!.... دوباره میپرسم... ازونجا که هابیل کمی خشن بود با یه ضربه خطبه خونو نفله کرد.... (لازم به ذکراست که هوییت خطبه خوان در طول تاریخ فاش نشده) هابیل : بینم... زن من میشی یا نه؟؟ عروس خانم : با اجازه بزرگترا اعم از پدر و مادر و روح قابیل عزیز تر از جانم که تا عمر دارم تو فکرشم !!!... بله!!! بعدش اینا باهم به خوبیو خوشی در کره زمین زندگی میکردن.. نسل به نسل... موضوع چی بود؟؟ . هری پاتر و کشتی تایتانیک... فیلم تایتانیکو که همه دیدن... کتابای هری پاترم که همه جا هس... برید بخونید!!! در مورد پایان این ترم دانشگاهم باس بگم .. به پایان آمدیم ترمی.... که زخمش همچنان باقیست!!! به پایان آمد این جزوه.... کماکان مغز ما خالیست!!! به پایان آمد این پستم... ولی وبلاگ ما جاریست!!!
---------------------------------------------------- پی نوشت: شاید مسافرتی در پیش باشه... از همه طلب حلالیت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:22 توسط مسعود آتشپز |
|
|
صحنه اول: صبح یک روز مونده به امتحان ریاضی... هنوز روشم باز نکردم... ساعت ۸ بیدار میشم... با خودم میگم. روز خوبیه... کار ریاضی رو به هر طریق یه سره میکنم.. چشامو رو هم میزارم
صحنه دوم: ساعت ۱۲:۳۰ ظهر دوباره از خواب پا میشم!!!... کمی استرس دارم... میرم صبخونه و نهارو با هم میترخم... (نوش جان میکنم) یه فیلم و استراحت و ولگردی و وبگردی و شرکا.... صحنه سوم: مسعود در حالی که یه بشقاب آجیل گذاشته جلوش داره مستند شبکه ۴ در مورد پنگوئنارو نگاه میکنه!!! (تو روزای عادی تلویزیون نمیبینم... ولی این دوران همه چی غیر درس جذابه!!) بعد از گوش جان سپردن به میز گرد سیاسی شبکه دو دیدم حالم اصلا خوش نیست... کمی احساس خستگی دارم... ازونجایی که باید قبل درس خوندن کاملا آماده بود کمی آهنگ گوش میکنم!!!.... صحنه چهارم: شب ساعت ۱۲ شبه... مامان: مسعود فردا آخرین امتحانته... ببینم چیکار میکنی... ریاضیه... تو ریاضی کم بیاری واقعا باید خجالت بکشی من: ساعت ۱ شب دفتر ریاضی رو باز میکنم!!!... چرا همش انگلیسیه؟!!!!!... با خودم میگم.. نه مسعود... تو باید تلاشتو بکنی... صحنه پنجم: ساعت ۳ شب ... دارم مستند شبکه سه در مورد یه باز وحشی که تو ساختمون شهرداری نیویورک لونه ساخته رو تماشا میکنم.... (بعد از یک ونیم ساعت مطالعه به خودم استراحت دادم!!!) تصمیم کبری میگیرم بخوابم صبح ۷ پا شم تا ۱۰ کمی بخونم (۱۰:۳۰ شروع امتحان)... صحنه ششم: مامان : مسعود پاشو.. نیم ساعت دیگه امتحان داری... د زود باش تو نیم ساعت یه دوش میگیرم و صبحانه و ... که درست ساعت ۱۰:۳۰ میرسم سر جلسه... دوستم : سلام مسعود من : آره خوبم... تو چطوری!!!!!!! به زور معده و روده و کف پا یک و نیم ساعت میشینم سر جلسه و همه سوالارو با روشهایی که سال دوم دبیرستان به خوردم دادن (المپیاد!!) میپیجونم ... هرچه از معده بر آید بر ورقه نشیند ... حواسم نبود یه منطره کوچیک هم زیر سوال ۶ کشیدم... (میخواستم بپرسم... استاد ببخشید میشه مداد رنگیم به کار ببریم؟؟ اینم از آخرین امتحان این ترم!!! بماند که فیزیک و استاتیکو چطور خوندم... عوضش امتحانا تموم شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:10 توسط مسعود آتشپز |
|
|
هنوز در قید حیات هستم... گرد گیری وبلاگ بعد امتحانا.... با نصب رایگان!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:20 توسط مسعود آتشپز |
|
|
پسری هست که منو مجبور میکنه هفته ای یه بار برم آرایشگاه.... حتی به قیمت قمیشی شدنم!!!( رجوع شود به پست تام کروز).... همیشه وقتی میرم پیشش یه مدت از زمین و زمان و شرکا بدم میاد... اوایل زیاد نمیشناختمش... یه پسر خوشتیپ و خوش لباس و خوشقیافه و ... (اگه دختر بود میرفتم خواستگاریش!!!) خلاصه هرچی ازین پسره بگم کم گفتم... خیلی شیرین حرف میزد... بعضی وقتا کلافه بود... بعدش فهمیدم چندین ساله معتاده (خودش گفت) و الان تو ترکه... دلم آتیش گرفت... یه بار اومدم دیدم داره نماز میخونه... دستاشو برده بالا و داره چرتو پرت میگه... از زمین و زمان... دوس داشتم با تمام وجودم بشینم به حالش زار بزنم... ولی پتانسیل این پسر همین قدر نبود... تو تهران برا خودش یه مغازه داشت... مغازرو آب میکنه میریزه تو سرنگش ... مجبور میشه بیاد اینجا و الان فقط یه شاگرد سادس... قبلنا شعر هم میگفت و چند تا کتاب برا چاپ داره... الان یه مدتیه ترکشو شروع کرده... میخواده باشگاهم بره شاید رگهای چرک کرده دستش یه جونی بگیره... سعی میکنم کمی بهش روحیه بدم که در همین حین میزنه ریشای صورتمو ضربه فنی میکنه!!! (مثلا میخواستم ریش لنگری بزارم!!!)... اینجاس که میخوام بیخیال انسان دوستی و این چیزا بشم و قیچیو بکنم تو حلقومش!!!.. بعدش با تیغ کمی از پوست دستشو بکنم و روش الکل بریزم!!!... آخرشم با اره دستی یکی از پاهاشو نصفه نمیه قطع کنم!!!* (چو عضوی به درد آورد روزگار..... جهنم دگر عضو ها را چه کار؟؟!!)
میام بیرون... تو خیابون... یه کوچولو گم شده... کم مونده بود اشکش دربیاد.... خندم میگیره...میخوام برم جلو که مامانش سر میرسه و با نگاهی عاقل اندر سفیه دست بچشو میگیره و میبره... (حقم داره والا... چرا باید فکر بد نکنه !!!)
میرم سر کلاس... نحوه تعیین درصد آهن۳ در محلول نمک مورو باید به طور عملی پیدا کنیم!!!... خوب باید اینارو بدونیم که بهمون نگن بیسواد!!!... تو جامعه به چشم بد نگامون نکنن... خوب لابد هالیدی هیچ شانسی برا منحرف شدن نداشت ... چرا؟؟ چون سرعت زاویه ای چرخش الکترون دور هسته دوتریم وقتی که با زاویه ۳۰ درجه زیر حرارت حاصل از برخورد نترون با اتمشو داره رو میدونست!!!... (اینا دلیل رد تحصیلات نیست.. فقط مخالف اینم که همه چیرو شکل عدد ببینیم)
تصمیمات کبری: ۱- گل خشخاش... گل خشخاش... بیرون بیا... اژ ژیر خاک بیرون بیا... فشل بهاره... ۲- اگه دیدن یه بچه تو خیابون گم شده ... محلش نذارین!!! ۳- ترک تحصیل!!!
* کاملا از خشونت متنفرم
پی نوشت: (خلاصه) من تو را میخوانم... پندارم تو منی.... از خودم میپرسم به کجا باید رفت؟؟...به کجا.... به بزرگی رفتم.... گفتمش یادش خوش... که کجا بودم من... به جوانی و خرد مندی و خود پنداری... به هوای نفسانی.... به عزیز خانه... این دلم آرام است... در پس چهره تو من تورا میبینم ... که همان نال دلیست که از آن دل خیزد... تو دلت عین خودت... کاش با من بودی... کاش این دل هوس ناز نگاهی را داشت... این دلم در دل تو گم شده است.... این دلم درد دلت را محتاج... کاش میفهمیدی... که عاقل شدم عاشق نشدم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:32 توسط مسعود آتشپز |
|
|
سلام و ....و( دور از جون!!! ) دردو بغرنجو شتر مرغو بلوط و سرو خوش قد و ملول و بچه بیشور و بباید زندگی گور و..... (جدی نگیرین... چرتو پرتایی بودن که از معدم تراوش کردن) شرمنده یه مدت کم پیدا بودم... بازم خواهم بود!!! ... در این مدت که نبودم روزها میگذشت.... آفتاب خانوم (داش خورشید) فرتو فرت طلوع میکرد و غروب میزد ... بعععععد.... و ازونجایی که بادمجون دهکده توریستی بم !!! آفت نداره حالم کاملا خوبه (بترکه چشم حسود).... بعد کماکان دلم آش رشته میخواد... فعلا قصد دارم اگه دووم بیارم تریپ نارگیل بزنم (ریشامو بلند کنم).... امروز صبح هم طبق معمول با پسر داییهام رفتیم پارک ال گولی (شاه گولیه سابق) برا ورزش ( به جون عمم فقط برا ورزش میریمااااا!!!!) اتفاق خاصی نیفتاد... فقط حدودا با جهار پنج نفر کم مونده بود دوامون بشه... چند تا دوست (برادر!!!) پیدا کردیم.... قیافه شوم دوست نماهای قدیمیرو زیارت کردیم (رضا متال یا همون رضا پارلا!!!) افشینم که روی مارو سفید کرد و خواهرای دینیو بسی اذیت کرد!!! (من چه قدر مخالف بودم!!! ولی مگه این پسر دایی ول کن بود... من از دست و پاش میکشیدم ... میگفتم افشین زشته... بیا بریم... اصلا آخرشم مسئول پارک ازم تشکر کرد که تو امنیت این پارکو تضمین میکنی... بعدش دوباره برای اهدای مدال و اینا منو بردن پیش رییس جمهورو ازونجا هم سازمان ملل متحدو ملاقاتام باجرج بوشو .....
پی نوشت: در راستای بالا بردن کیفیت و کمیت این پست اراجیف زیرو هم تحمل کنید: میگن تو این دوره زمونه دیگه چیزی برا شادی وجود نداره... در جواب باید بگم زرشک... سهراب که سالی یه بار جوراباشو نمیشست میگه چشم ها را باید شست... مثلا تو خیابون دارین رد میشین... چی میبینین... یه بچه دست مامان باباشو میکشه که براش اسباب بازی بخره... چقدر خنده دار!!! تو خیابون یه جوون ژیگولیو میبینی که داره با نامزدش فر میزنه... سه تا ژیگولتر میان بهشون مزاحمت ایجاد میکنن... غیرتی میشه... یه دست کتک مفصل میخوره... به قول شاعر که معدش خوب کار کرد و گفت : کارم از گریه گذشته به آن میخندم... نتیجه اخلاقی: ۱ - شتر در خواب بیند بیف استروگانوف ۲- ... ۳- دوغ بخور فاز بده ۴- تاکیدی بر موارد قبل |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:54 توسط مسعود آتشپز |
|
|
خوب یه سال داره تموم میشه... سال ۸۶ سال خوبی بود... بعد از ۶ بار تصادف و دسته گلای دانشگاه (از اصلاح کردن صورت تو دسشویی دخترا تا کشیدن ضامن کپسول آتش نشانی و فسفری کردن اسامی مردودین رو برد دانشگاه و ...) و چند تا مورد دیگه (شامل چند تصمیم کبری!!! ) فک کنم کلا سال خوبی بود!!! جدیدا یه فیلم به اسم Sniper2 (تک تیر انداز ۲) دیدم ... اونم نه یک نه سه... فرت زده بود ۲!!! رفتم سازمان ملل برا شکایت گفتن برو پیش بلر... رفتم پیشش گفت این کار در حوزه وظیفه ما نیست برو پیش شارون رفتم پیشش گفتن سکته کرده کاری داری برو پیش بوش... رفتم پیش بوش ... دیدم جلسه داره ... بعد از کلی معطل شدن گفت بفرما... بعد از یه پذیرایی مختصر (شامل شامپاین ...(اتقوا الله.. !!!) و آب هویج و آب پرتغال و خاویار خزر و پسته رفسنجان و سیگار وینیستون آمریکا!!! ) رفتیم سر اصل مطلب... بوش گفت ببین مسعود جان من خودم از خواننده های پرو پا قرص وبلاگتم ولی این فیلمو چند سال پیش به دستور بن لادن ساختن... منم تهدیدش کردم که اینکارو نکنه ولی اون بیشرمانه دستشو به نشان زشتی بالا آورد و گفت : تیگور ماناگور زیگور تیبه!!! (یعنی (...) خوردی .. دلم میخواد) منم برجای دوقلو رو بهنه کردمو بهش حمله کردم... بعدش دیدم تا اونجا رفتم با صدام هم سلام علیکی داشته باشم ... ولی الان متاسفانه بن لادن در دسرس نمیباشد!!! رفتم افغانستان ... بن لادنو پیدا کردم و بهش گفتم ...: بن لادن...!!! تو نیرنگ میکِنی... چرا اسم فیلم را اینچنین قربلوچیده ای؟؟؟ بنی (بن لادن) گفت : شما ؟؟ کیسته؟؟؟ گفتم من ترانه ۱۵ سال دارم!!! گفت خوب از اول میگفتی ترانه جان... بیفرما... بیفرما... هی پسر دم شیر الاغ بیار خدمت ترانه خانوم... اونجا بود که فهمیدم بن لادن یا باید از نسل عربای جنوب آفریقا باشه که قادر به تمییز خرس و یه دختر ۱۵ ساله نیستن یا نسلش به شهررضا (جایی در اصفهان) برمیگرده!!! بعد از سالها سگ دوی و قتل عام کارگردان فیلمو ۳ تن از شرکا ... برگشتم ایران... دیدم بابا ایران بهشته... کی شده بری اداره معطل بشی؟؟؟.. یا مثلا کسی برا مشکلت جواب گو نباشه... خلاصه به پاس این خدمات رفتم انگشتمو مرکبی کردم و احساس سبک بالی بهم دس داد!!! کجا بودیم؟؟!! آهان از سال نو میگفتیم... خوب سال نو سالیست که در آن پرندگان به پرواز در آمده و قمریکان سبز مینالند و عواطف کاسه کاسه سرریز میشوند و .... میگن سال نو بهتره کینه و کدورتی نباشه... خوب هرکس به من بدی کرده خوب کرده... اونا هم بستگی به کرمشون داره ..... هرکی بهم قرض داره اگه تا ۳ روز بهم نرسونه برا هر روز دیرکرد ۴ درصد سود میگرم و اگه به کسی مقروضم به بزرگی خودش ببخشه (خوب دم عیدی یه ... گذشت ... انسانیت...اینقدر مادی نباش... دنیا ارزش این چیزارو نداره!!!) آخرین پست امسالو با جمله ای تموم میکنم که بیشتر از هرجمله ای دوسش دارم: (امید وارم همیشه بتونم از این جمله لذت ببرم) (( خدایا ببخش بر ما گناهانی که موجب نا امیدیمان میشود)) .... امام علی (ع) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط مسعود آتشپز |
|
|
خوب تو این مدت که نبودم یه تصادف دیگه با ماشین داشتم!!! اونروز مهمان رفته بودم کلاس فیزیک ۱ ... (البته وقتی حاضر غایب میکرد گفتم اسمم .... یه (اسم دوست عزیزمو گفتم!!!) و تازه اومدم این کلاس) بعدش با دوستان که رفته بودیم بیرون (عمرا سگ چرخی نبودااااااااا) میخواستم از چیپس اشکان کمی وردارم که از پشت کوبیدم به یه پیرادو!!! ازونجایی که من گواهی نامم هم طی تصادف قبلی باطل شده بود دیدیم اوضاع بحرانیه... بعد از کلی انرژی گذاشتن و با تکیه به فهیم بودن راننده (ازون بچه قرتیا بود!!!) و الطاف نوید و اشکان طرف بیخیال پلیس شد.... از من یه مدرک خواست که کپی سوم کارت دانشجوییمو دادم نگه داره!!! موقع برگشتنم زدیم کنارو چندتا عکس با بچه ها از شاهکارمون انداختیم!!!! (نوید: مسعود جان کمی ناراحتی کسیو نکشته ها!!!! ... ) موقع برگشتن تنها چیزی که تو اون روز کم بودو دیدم.... خواهرم!!!!! خواستم سوارش کنم... از بس ماشین داغون بود منو نشناخت: خواهر: آقا مزاحم نشین!!!!!! بعد اینکه چهره اینجانبو تو ماشین دید و فهمید چه بلایی سر ماشینش آوردم میخواست با اره برقی نصفم کنه!!!! ولی جدا از شوخی خیلی مرام خرج دادو قبول کرد که به خانواده بگیم که خواهرم پشت فرمان نشسته بود!!!! (باز دل به وعده های من بست در ضمن عیدم داره نزدیک میشه.... باز مثل هر سال یه هفت سین میچینیم و میریم دیدو بازدید و چهره های تکراریه آشنا هارو تحمل میکنیم .... بچه ها که مثل هدیه روز تولد کادو گرفته میشن(لباس نو میپوشن) و بزرگترا هم همشون کت شلوار میشن (رسمی میشن!!!)... چه کاریه؟؟؟!!! ولی با این حال میچسبه!!! گرچه دوری از دوستان کمی سخته!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط مسعود آتشپز |
|
|
همین الان حاضرم بمیرم ولی ریخت شوممو تو آینه نبینم!!!! خیر سرم رفتم آرایشگاه (پیرایشگاه) که ژیگول بشم... پامو که گذاشتم تو مغازه صاحب مغازه طوری نگام کرد انگار بهش آیه نازل شده... در پوست خود نمیگنجید!!!! (بعد سالها یه مشتری دیده بود) - به به به... چه عجب از این طرفا... بفرما بشین... چای میل داری بگم بیارن؟؟ من : خیلی ممنون ... (دوس داشتم بگم حالا که زحمت میکشی قهوه بیاری ممنون میشم!!! کاش اونروز میمردمو پامو اونجا نمیذاشتم.... آرایشگر شروع زد فک زدن.. از محتویات کیف عمش گرفته تا میراث آبا اجدادیش.... آرایشگر: یه جنس رسیده دستم آخرشه....!!! صاف کننده مو... یعنی فوق العادست.... موهاتو چنان صاف کنه که نور انعکاس بده... مطمئنم اینارم تو دلش گفت :( یعنی از تو پخمه تر کیو پیدا کنم.... اول رو تو امتحان میکنم اگه سالم موندی به بقیه هم پیشنهاد میدم!!! منم تو دلم گفتم : (ای ول بابا ... یه صاف کننده میزارم و میشم تام کروز من : خوب باشه... اگه اینطوریه که من از خدامه.... این سر اینم تو خلاصه در یک حرکت آکروباتیک جلو دیدمو گرفت ... ۱۲ نوع سیمان و گچ و ملات و ماست و هرچی که دستش رسید و مالید به موهام... بعد ۳ تا حوله تا خرخره کشید رو سرم.... یه روزنامه داد دستم بخون که کار زیاد داریم..... خودشم رو سرم پیچ مهره کاری میکرد... بعد از سالها پرده برداری کرد و ۳ بار موهامو شست و هرچی حرص از زنش کشیده بودو رو سرم خالی کرد ... ولی تو این مدت یه لحظه هم از صحبت دست برنداشت... متعجب بودم از خلقت این بشر!!! آخه کی نفس میکشید ؟؟؟ لحظه موعود رسیدو جلو آینرو باز کرد... در حالی که چشاش برق میزد انگار که شاهکار هنری خلق کرده پرسید چطوره؟؟ میپسندی؟؟؟ من : نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!! این دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگو داری شوخی میکنی... بگو که هنوز یه مرحله مونده... آرایشگر : خوشت اومد نه؟؟؟ ... خیلی بهت میاد... من اونلحظه فقط یه فکر داشتم .. میخواستم با قیچیش یکی یکی چشماشو بکنم بندازم تو الکول... پشت دستمو داغ کنم از حوالی ۱۰ متری اونجا رد نشم که هربار این ارایشگر منو دیده یه جوری منو خاکستری کرده... ولی اینباری دیگه واقعا آخرش بود!!!! همین که پامو گذاشتم بیرون چنتا از دوستای قدیمیم منو دیدن و سلام علیک کردنو بیشرمانه اونقدر خندیدن که معدشون قابل رویت بود.... ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!! میخواستم تا کروز بشم شدم سیاوش قمیشی!!!!
پی نوشت: مهندس... کلمه ای پنج حرفی!!!... روزمان مبارک |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:58 توسط مسعود آتشپز |
|
|
کجایی ای معلم... کجایی که به من یاد بدی یادگرفتنو... کجایی که یادم بدی پاک بودنو ... کجایی که بعضی وقتا با یه لبخند وجودمو پر از حرارت کنی... یا حنی دعوام کنیو از رو محبتت تنبیهم کنی... کجایی که پاکم کنی... کجایی که شبای تنهاییم از اشکام لذت ببری.. کجایی که روزای گناهم به من چشم غره بری... کجایی که منم با خودت ببری... چرا حتی نمیتونم بهت فکر کنم... شاید از فکرتم خجالت میشکم... کجایی که دلم گندیده.... کجایی که سرم رو به پایینه... کجایی که دور زدنا جلو مسیرمو گرفته... کجایی که تنبیهم کنی... بهم توهین کنی... بهم کم محلی کنی... نادیده بگیری... کجایی که دلا پر شده... کجایی که صداقت افسانه شده... دورویی افتخار شده.... کجایی که هممون مریض شدیم... کجایی که دستو پا زدنمونو تو دوده ها ببینی...کجایی که تازگی رو بهمون نشون بدی.... کجایی که ازت خجالت بکشیم.... کجایی که تنها شدیم... کجایی که مجبوریم شعار بدیم امشب شب جمعست ... پس کجایی؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:43 توسط مسعود آتشپز |
|
|
یه جوون آس و پاس بود که تازه از دانشگاه افسری فارغ تحصیل شده بود...... با چه آرزوهایی وارد دانشگاه شده بود ولی تنها کتابی که درست ازش سر دراورده بود کتابای آگاتا کریستی(نویسنده کتابای پوآرو) بود..... اونشب سرد ییهو برا تنوع خواست بره شهر یه دوری بزنه.... بعد از کمی سگ چرخ زدن احساس میکرد نوک دماغش و نوک انگشتای پاش متعلق به خودش نیست.... هوا خیلی سرد بود.... انگشتای دستشم کم کم داشت بیحس میشد.... زیر لبش آهنگ ای الهه نازو مینالید.... بخارنفساش که تو هوا پخش میشد یه حس خوبی بهش میداد.....یغه پالتوشو زد بالا و تو فکر این بود که چقدر شبیه یه کارگاه حرفه ای شده..... کم کم داشت از صدای خودش خوشش میومد که صدای دونفر که اونور خیابون با هم گلاویز شده بودن اونو از افکار جیمزباندیش خارج کرد.... *- از پشت زدی به ماشینم یه چیزیم بدهکاری..... یا مثل آدم خسارتمو میدی یا از پاشنه پا میتکونمت.... - آقا شما چرا لجبازی میکنی.... نصفه شب وسط خیابون بدون چراغ، ترمزکردی انتظار داشتی بیام آروم کنارت پارک کنم...؟ *- ببین آق مهندس اینجا برا من ژیگول بازی در نیار .... پولتو میدی یا همینجا شکمتو سفره کنم.... یه چیزی تو دست مرد جلویی درخشید که بعد از کمی دقت متوجه شد که طرف قمشو گرفته دستش به طرف اونیکی خیز برداشته.... مرد در حالی که دستش هنوز دور قمش بود زیر لب گفت: - بهش بگو خیلی.....بگو خیلی...۳۶...!!!! و تو دستای کارگاه جون داد...... هیکل درشت اندام مرد در حالی که هنوز تنش گرم بود تو دستای کارگاه بیحرکت مونده بود.... کارگاه: آره جون داد....شما ایشونو میشناختین؟؟ - نه.... از اقبال نا مراد از پشت زدم به ماشینشون.... امشب عروسی یکی از دوستام بود... کمی عجله داشتم کارگاه: راستی من امید مشروفی کارگاه بخش خصوصیم.... فک کنم باید بریم چندتا سوال تو کلانتری جواب بدین کلانتری: امید بعد از ملاقات هایی که با خانواده داش عزت (مقتول) که شامل یه ننه پیر و 2 تا بچه بود داشت متوجه شد که داش عزت بعد از اینکه تو سن 12 سالگی بی پدر شد مجبور شده درسو ول کنه و بره سر کار....یه مدت کارگری کرده تا اینکه تونسته بود برا خودش یه ماشین جور کنه برا مسافر کشی.... زنشم یه روز اومد دید که رفته و 4 سال بود که ازش بیخبر بود،یکی از بچهاشم باخودش برده بود.....راننده ماشین عقبی هم دانشجوی دکترای معماری بود....یه خواهرم داشت که رفته بود لندن.... پدر و ماردشم یه مدتی رفته بودن لندن پیش دخترشون.... مدام جمله آخر داش عزت تو گوشاش بود...۳۶!!!...به کی باس میگفت؟؟... امید (کارگاه): خوب هممون اینجا جمع شدیم که تکلیف این پروندرو مشخص کنیم.... رییس پاسگاه نگاهی به ساعت مچیش میندازه و کمی اخم میکنه.... رییس پاسگاه: خوب ایده ای هم داری؟؟ کارگاه: مسلما.... از اول شروع میکنم... اون شب که تصادف اتفاق افتاده بود ۳شنبه بود... ۳۰ ام ماه دی... مقتول!!!! قبل کشته شدن تاکید خاصی رو کلمه ۳۶ داشت.... من بعد از چند روز بیخوابی تونستم رمز این عددو کشف کنم.... شماره کفشای ننه مقتول ۳۷ بود که اگه تفاضلش با ۳۰ ام دی رو حساب کنیم و با انتگرال دور پاشنه پای پسر دوم داش عزت جمع کنیم عددی به دست میده که خیلی برامون مهمه.... این عدد (۸.۴۳) به ما نشون میده که مادر قاتل مجهول متولد سال ۴۳ بوده ... و از اونجایی که اون روز هوا ۱۲- درجه بوده نتیجه میگیریم که قاتل مجرد بود!!!!!!!!!!!!!! (ازونجایی که سبک فیلمای ایرانیه ... بدون عشق و عاشقی نباید بمونه...... در اتاق باز میشه.... خواهر آقای مهندس (صاحب ماشین عقبی) همون لحظه از لندن برمیگرده.... : این قاتل مجرد بنا به دلایلی که مطرح خواهم کرد همون شب باعث تصادف میشه.... همین لحظه چشمش افتاد تو چشمای اشکبار خواهر آق مهندس .... یه دفعه احساس کرد حرارتی گرم از نوک انگشتای پاش شروع کرد و اومد بالا... رسید به گلوش و تپق زد... احساس کرد دستاش دور بدنش درازتر از همیشه آویزون شدن.... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - بله ایشون کسی نیستن جز آقایی که هم اکنون اینجا نشسته.... بله رییس پاسگاه کسی بود که پشت این قتل مخفی شده بود ... کسی که اون شب ترمز ماشین آقای مهندسو قطع کرده بود که باعث بشه تصادف کنه.... رییس پاسگاه : این چرندیات چیه به هم میبافی؟؟؟ پشت دستو داغ کنم پرونده دست کودن جماعت ندم ..... من دیگه نمیتونم این حرفارو تحمل کنم... من میرم ببینم کی میتونه جلومو بگیره...؟؟ -من اینبار تهیه کننده بود که اینو گفت و ادامه داد: - اگه پاتو از اینجا بزاری بیرون از حقوق ۲ ماهت خبری نیست... بشین سرجات زیاد زر نزن خواهر آق مهندس که از خوشالی اشکش در اومده بود گفت: - آقای کارگاه... شما دلیلیم دارین که اینو اثبات کنه؟؟؟ بعد از مکس کوتاهی که کارگاه کرد تا حرفایی که شنیده شد بیشترین تاثیرو بزاره گفت: - مسلما .... هممون میدونیم رییس پاسگاه مجرده و کسیه که در اون شب از من خواست پروندرو مختومه اعلام کنیم.... ماموران پزشک قانونی یه خال پشت گردن داش عزت پیدا کردن... ولی با دفتی که کردم دیدم اون جای سرنگ بوده.... اون شب که داش عزت از زندان آزاد میشد دخترش اومده بود دنبال خان داداشش.... رییس هم همونجا ایشونو میبینه و از اونجایی که اون روز ولنتاینم بوده نامه ای فدایت شوم بهش میده و ازش رسما خواستگاری میکنه.... دختره هم تنها مانع راهو مخالفت داداشش معرفی میکنه... اینجا بود که رییس تصمیم میگیره هرطور شده داش عزتو از سر راهش برداره.... خواهر داش عزت: ای پست فطرت دو رو.... پس اینطوری میخواستی مشکلو حل کنی.؟؟؟ ... کارگاه: بله ... همون شب رییس میره به دیدن داش عزت و بعد از تزریق ماده روان گردانی به اسم k 27.57 ایشونو آزاد میکنن .... که اگه این عددو با عدد قبلی جمع کنیم ۳۶= ۲۷.۵۷ + ۸.۴۳ حاصل همون ۳۶ میشه که مقتول اون شب بهش اشاره داشت.... این ماده باعث میشه فرد کنترلی بر اعصاب و حفظ تعادل نداشته باشه و باعث میشه همون شب طی تصادفی از پیش طراحی شده داش عزت کشته بشه.... رییس پاسگاه : شما هیچ مدرکی ندارین ... شاهدی وجود نداره ... کارگردان : باز تو زر زدی؟؟ این دوربین هویج نیست که .... همه اون صحنه هارو مقابل دوربین بازی کردی و الانم که کارگاه داشت اونارو توضیح میداد بیننده ها داشتن اون تصویرا رو میدیدن..... و این چنین بود که رییس پاسگاه به ۳۰ زندان محکوم شد(ولی تو روز دوم فرار کرد سنگاپور) و آقای کارگاه با خواهر آق مهندس ازدواج کرد (۳ سال بعد طلاق گرفتن!!!!!) و همه چی به خوبیو خوشی تموم شد..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:55 توسط مسعود آتشپز |
|
|
صبح از خواب پا میشم...(چه جالب!!!!) سرمو میندازم برم صبحونه بلمبونم ... مامان: پسر سلامت کو.... صبح اول وقتی پا شدی نه سلامی تحویلی....!!!! سرمو به نشانه سلام تکون میدم.... بابام نشسته سر سفره من : سلام بابایی ... صبح بخیر !!!!!!!!!!!!!!!... شرمنده شب نذاشتم خوب بخوابی ... آخه تا دیروقت بیدار بودم. پدر که در پوست خود نمیگنجید و جلو مامان بزرگ بادی به قبقب انداخته بود (تو دلش میگفت حال میکنی مامان .. چه پسر مودبی بزرگ کردم - سلام .. صبح بخیر پسر گلم... بفرما بشین .... خواهرم: حتما دوباره پول میخواد!!!!! والا تا حالا که این مکالمه پدر پسری سابقه نداشته... بابا حواست باشه سلام گرگ بی طمع نیستا...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (کاش اون لحظه میتونستم مثل رادیو صداشو ببندم!!!!!) مامان: والا به ما که میرسه سرشو میندازه پایین رد میشه مثل ..... (نوعی حیوان چارپا) من : همین کارارو میکنین که آدم دلش نمیاد از خواب بیدار بشه.... نخواستیم آقا... سلام دادنم به ما نیومده.... فردا نگین این جوون برا اعتیاد انگیزه نداشتا....!!!!( این قسمتو نگفتم: من دیگه این زندگیرو نمیخواااام!!!! ) خواهر: معتاد بشیم آدم نمیشی!!!!!.... (این لحظه واقعا دارم از درون میجوشم.... باس یه جور حالشو میگرفتم.... من : بابا دستم زیر سنگه.... مجبورم هر روز با اتوبوس برم دانشگاه تا کم نیارم.... مامان: ا..ا...ا..ا... د بچه مگه تو دیروز بودجتو تامین نکردی.... !!!! پدر : صبح تا شب کار میکنم که بچم اینطوری جلوم آه و ناله کنه... بیا اینم بودجت... جوونه... اینقدر پسرمو اذیت نکنین... من : خواهرم کارد میزدی خونش در نمیومد... بودجرو میگیرم میندازم جیبم.... بابا: مسعود میشه اون استکانو بدی به من؟ من : به دختر گلت که نردیکتره... به اون بگو خوب.... نتایج اخلاقی: ۱- سلام گرگ بی جواب نمیمونه!!!!! ۲- سلام مستحبه ولی جوابش واجبه!!!! ۳- سلام سلامتی میاره ... ۴- حضور مهمان (مثل مادر بزرگ) در جواب سلام گرفتن مثل کاتالیزگر عمل میکنه ۵- آدمی را آدمیت لازم است!!!! -------------------------------------------------- پی نوشت: منم این روز فرخنده و میمون (ولرم تایم!!!!) رو به همه همبرگر فروشا تبریک میگم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:20 توسط مسعود آتشپز |
|
|
با سلام خدمت همه دوستان.... اولش از همه بچه های مشت خوابگاهی که اونروز زحمت کشیده بودنو تولدی غیر منتظره تو خوابگاه برگزار کرده بودن کمال تشکرو دارم....(جواد تاکید کرده از جمله مرام کشمون کردین استفاده نکنم!!!!) اینم عکس اونروز:
تو ادامه مطلب یه بیوگرافی تصویری از پسر داییم (افشین) گذاشتم شاید یکی از سازمانهای حفظ محیط زیست دلشون به حالش بسوزه.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:25 توسط مسعود آتشپز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر کسی از ظن خود شد یار من
در درون معده است اسرار من!!! خواهی نشوی همرنگ .. رسوای جماعت شو !! این نه منم .. .میبینم ... ترجیح میدم لبخند بزنم مرجع تقلید : بهلول |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات دلنوشت داستانک |
| پیوندها |
|
از نسل آدمیزاد زندگی... جنگ و دیگر هیچ پرواز را به خاطر بسپار |
|
RSS
|